ما دو تن خاموش بار قهر كهنهاي بردوش باز هم از گوشهي چشمان نمناكت من درون خاطرات روشنت را، خوب ميبينم باز هم اي خوب من، ياد همان ايام زيبايي آه ميبينم تو هم افسوس آن لبخند شيرين را، به دل داري خوب ميدانم تو هم مانند من از قهر بيزاري باورش سخت است بعد از آن همه احساس ناب و پاك من با تو... و تو با من... لب فرو بسته به كنجي قــــهر؟! آه بيش از اين، دل را توان بي تو بودن نيست راست ميگويم مرا با قهر، كاري نيست اما اين شروع از كه؟ كلام مهرباني را كه آغازد؟ من يا تو؟ سلام آشتي، با كيست؟ و گام اولين را سوي پيوند دوباره و لبخند محبت يا نگاه گرم اول از تو بايد يا كه من؟ پس بيا با هم براي آشتي يك... دو... سه... بشماريم خب... شروع... يك... دو... واي صد افسوس اين سه... بر زبان ما نميآيد ما دو تن خاموش بار قهر كهنه اي بر دوش هردومان مغرور یکی از دستم ناراحت شده و وبشو حذف کرده و من نمیتونم دیگه باهاش صحبت کنم اون منو تشویق کرد که بازم شعر بگم و ازش خیلی ممنونم من میدونم که اون میاد و به وبم سر میزنه آخه خیلی بامعرفته ازش خواهش میکنم منو ببخشه و بیاد مثه همیشه با کامنتاش زهرا رو یاری کنه خواهش میکنم بیا.... بیا تا دلیلشو بهت بگم و بدونی که من نیمخواستم ناراحتت کنم زهرا هرگز از حرف های تو خسته نمیشه بیاااااااااااااااااااااااااا یعنی ارزش من فقط به زیادی کامنتام بود مرا دریاب که غمگینم............. مرا درياب تو اي تنهاترين شاهد تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا بجز تو آشنايي من نمييابم بجز تو تكيهگاه و همزباني من نميخواهم مرا درياب تو ميداني كه من آرام و دلپاكم و ميداني كه قلبم جز به عشق تو و نام تو و ياد تو نخواهد زد و ميداني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمتسرا هستم مرا درياب كه من تنهاترين تنهاي بيسامان اين شهرم مرا بنگر.. مرا درياب قسم به راز چشمانم به اقيانوس بيپايان رويايم به رنگ زرد به رنگ بيوفاييها به عشق پاك به ايمانم به آه سرد تنهايي به قلب مردهي زاغان به درد كهنهي زندان به اشك حسرت روحم به راز سر به مُهر سينهي اسبم اگر دستم بگيري و از اين زندان رها سازي برايت عاشقانه شعر خواهم گفت همين يك قلب پاكم را و روح بيقرارم را كه زندانيست به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد مرا از غربت زندان رها گردان نگاه بيپناهم بر در زندان تنهايي روح خستهام خشكيد مرا درياب مرا درياب كه غمگينم وای یعنی دلت میاد واسم کامنت نذاری........؟؟؟ لحظهاي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن من به تو دل دادهام، تا جان ندادم، صبر كن دلتون میاد تا اینجا اومدین واسم کامنت نذارین......؟؟ شيشه ي تلخ سکوتم رو مي شکنم با فرياد رساي دوست داشتنم تو آسمان دلم بدرخشي بي درنگ پلي از شبنم و شب بو مي سازم مي آيم و آرام در کنار تو پرنده ي آزاد نگاهم را به دام چشم هاي تو مي بازم شب و روز تو آسمون دلم فقط تو هستي تو آخه ماه و خورشيد و پروينم فقط تو هستي تو تو قفس تنگ سينه ام اسيره اما اگه تو تو آسمون دلم بتابي اين قفس رو مي شکنم با دست هاي دوست داشتنم خواهشا منو از نظراتون بی نصیب نذارین دلم خيلي واسه خودم تنگ شده.... نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم.... و تو تاريکي گم شدن تنها آوازه خواني تنهام.... بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد: بيستون بود و تمناي دو دوست. در زماني که چو کبک ، مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودي كه بهار از همين پنجره ميآمد و مهمان دل ما ميشد مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودي كه همين پنجره بود كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را ميداد مادرم ميترسيد... مادرم ميترسيد.. كه لحاف نيمه شب از روي خواهر كوچك من پس برود يا كه وقتي باران ميبارد گوشه قالي ما تر بشود هر زمستان سرما روي پيشاني مادر خطي از غم ميكاشت پنجره شيشه نداشت.. . اي مرغ آفتاب، زنداني ديار شب جاودانيام
![]()
![]()
"مرا درياب"
![]()

لحظهاي با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن
مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موي تو
ديدهام با تو ببيند زندگاني، صبر كن
ديگر اينجا رازقيها بوي نفرت ميدهند
گر بخواهي بوي عشق اينجا شنيدن، صبر كن
دل حديث توبهي عشق تو را خواند ولي
دم به دم طالبتر از ماهي شود جان، صبر كن
غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كردهاست
گر نخواهي غم زدودن لحظهاي كم صبر كن
من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزوني ميكند گويد همينك صبر كن
عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردي، صبر كن
اين شكستن را ز من بين و دمي آهستهتر
ميروي روزي وليكن، اينك اينجا صبر كن![]()
![]()

ستاره ي نازنين من
اگه لحظه اي ، فقط لحظه اي
ستاره ي نازنين من
مي دونم آسمون دلم
![]()

آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم....
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم ![]()

بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت![]()

آزمون بود و تماشاي دو عشق.
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي![]()

![]()

يك روز از دريچهي زندان من بتاب!
ميخواستم به دامن اين دشت چون درخت،
بي وحشت از تبر!
در دامن نسيم سحر غنچه وا كنم،
با دستهاي بر شده تا آسمان پاك...
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم.
گنجشكها به شانهي من نغمه سر دهند،
سرسبز و استوار، گلافشان و سربلند
اين دشت غمزدهي خشك را باصفا كنم
اي مرغ آفتاب!
از صدهزار غنچه نيز.. يكي وا نشد
دست نسيم با دست من آشنا نشد
گنجشكها دگر نگذشتند از اين ديار...
وان برگهاي رنگين، پژمرد در غبار
وين دشت خشك و غمگين..
افسرد بيبهار
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد...
آزاد و شاد، پاي به هر جا توان نهاد
گنجشك پر شكستهي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور،
شايد به يك درخت رسم...
نغمه سر دهم...
من بيقرار و تشنهي پروازم...
تا خود كجا رسم به همآوازم...
اما بگو كجاست...
آنجا - كه زير بال تو - در عالم وجود...
يكدم به كام دل...
اشكي توان فشاند...
شعري توان سرود؟ ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


